داشتم آسمون ریسمون میبافتم که بودنم که خوب بوده واست
انگیزه نبودم ، اون همه امید که ساختم واست ....، هی پشت سر هم که یهو دیدم داره باخودش آروم میگه
بعد ویران شدنم ساخت مرا ، اما رفت!
فکر کن بار دگر زلزله در بم بزند!
بعد گفت:
نباشی ،دیگه چیزی ازم نمیمونه
بودن رو ول کن
موندن خوبه ، بمون و به قول خودت پیامبر شو
همون ماندن کم معجزه ای نیست در عصر ما
وقتی بین جنگ عقل و دل هر دو برنده میشن
جنون یعنی پس زدن این همه خوشبختی
زل زدم بهشو گفتم دم خدایم گرم که تورو با این همه شگفتی آفرید ،
برای من....
برچسب:
نویسنده: ایلیا ایمانی